حالا که رفته ای سر می گذارم بر شانه ی همه ی نیلوفرانی که امسال بی تو گریسته اند. گریسته اند و بی تو نزیسته اند. حالا که رفته ای بهانه ی خوبی است برای باران تا بیاید کنار سفره بنیشیند و بشقاب سوم را پر کند حالا که رفته ای گمان نمی کنم برگردد پرنده ای که فقط از دست تو دانه بر می چیند و در کلمات تو پرواز می کرد. حالا که رفته ای هیچ راهی مرا به جایی نمی برد در حافظه ام می چرخم همه کلید ها را گم کرده ام حالا که رفته ای شعری می نویسم برای گل های مریم شعری می نویسم برای مرگ شعری می نویسم برای دیداری که اتفاق نمی افتد.
+
نوشته شده در سه شنبه 1 مرداد1387ساعت 20:35 توسط ستاره’تنها
|

من از بیراهه ها رفتم درون ظلمت شب ها سفر کردم، و از گرمای شن های بیابانها و از سرمای طاقت سوز بارانها، نترسیدم. من از بیراهه ها رفتم و از گم گشتن و ماندن، میان غارهای سرد و وحشت زا، به خود هرگز نلرزیدم. ولی اینک، در این بیراهه عشقت، من از خاشاک پچ پچ ها هراسانم، و از این برق چشمانت که می سوزاند تنم را،هستی ام را، من گریزانم در این بیراهه ها می ترسم شبی آخر تهی از خود فغانها کرده،اسرار غمت را مو به مو گویم، سر هر کوی و به هر برزن. و نامت را که در خود آیه ها دارد، به غمازان،سخن چینان به هر که بگذرم من، فاش گردانم. در این بیراهه می ترسم، که در پیچ گذرگاهی، یکی زین روزها، چون بینمت آخر، زلیخا وار، با سنگ تحمل بشکنم من شیشه عمر نیازم را، و مشتاقانه فریادی کشم که ای همنشین لحظه های خوب و جاویدم! تو بهترین طلوعی، عطر پیغامی، طنین زندگی هستی، ترا خواهم،ترا خواهم در این بیراهه می ترسم! در این بیراهه می ترسم!
+
نوشته شده در یکشنبه 30 تیر1387ساعت 15:33 توسط ستاره’تنها
|

به قاب پنجره ام كه شك كردم نگاهم به شيشه ثانيه ها برخورد صدايم از حاشيه فرياد گذشت نام من از اسامی خوب ها خط خورد چكمه هايم از غزل و حادثه ها پر شد فاصله شبانه ام تا خورشيد بين خاطره ها گم شد از سفر پنجره ام كه برگشت ماند يك قاصدك و يك من و آن جاده پير انتخابم ميان ثانيه ها همين لحظه هاي آخر شد
+
نوشته شده در جمعه 28 تیر1387ساعت 19:27 توسط ستاره’تنها
|

آن شب دوباره غصه ي تنهايي ، از اشک هاي چشم تو پيدا شد بغض نگاه غمزده ي باران ، در ساحل نگاه تو دريا شد آن شب دوباره دست و دلم لرزيد ، شوري عجيب در دل من گل کرد شوري شبيه شعر و شب شبنم ، از لابه لاي پنجره پيدا شد يادش به خير آن شب پر احساس ، مانديم و عاشقانه غزل خوانديم اما دريغ ! رفتي و آن احساس ، افسانه ي تمام غزل ها شد تا شهر چشم هاي تو راهي نيست ، تا شهر آب ، آينه و باران شهري که پلک هاي پر از مهرش ، با غنچه هاي پنجره ها وا شد در واپسين يک شب نم خورده ، از کوچه هاي شهر ، گذر کردم اما تو را نيافتم و يادت ، در کوچه هاي شهر ، معما شد بايد سفر کنم به تو اما نه ... ديگر به تو نمي رسم اي رويا حالا بيا ببين که دلم بي تو ، در غربت نگاه ، چه تنها شد 
+
نوشته شده در پنجشنبه 27 تیر1387ساعت 14:32 توسط ستاره’تنها
|

تو با من بودی از آغاز قصه
از اونجایی که تو دنیا نبودم
حساب با تو بودن نیست اما
می خوام ثابت کنم تنها نبودم
می خوام باور کنم این زندگی رو
می خوام تو قلب فردای تو جا شم
یه لحظه فکر این روزای من باش
می خوام یک عمر تو فکر تو باشم
فقط یک لحظه از فردا جدا شو
دوباره تو خیالات بچگی کن
حقیقت داره خوشبختی هنوزم
یه لحظه با حقیقت زندگی کن
+
نوشته شده در چهارشنبه 26 تیر1387ساعت 11:50 توسط ستاره’تنها
|

مي پرسد از من كيستي؟ مي گويمش، اما نمي داند اين چهره گم گشته در آئينه، خود اين را نمي داند مي خواهد از من فاش سازم خويش را، باور نمي دارد آئينه در تكرار پاسخ هاي خود، حاشا نمي داند مي گويمش، گم گشته اي هستم در اين دور بي مقصد كاري به جز شب كردن امروز يا فردا نمي داند مي گويمش، مي گويمش چيزي از اين ويران نخواهي يافت كاين در غبار خويشتن، چيزي از اين دنيا نمي داند مي گويمش، آن قدر تنهايم كه بي نرديد مي دانم احل مرا جز شاعري مانند من تنها نمي داند مي گويم و مي بينمش او نيز با ظاهري غمگين آن گونه مي خندد كه گويي هيچ از اين غمها نمي داند
+
نوشته شده در جمعه 21 تیر1387ساعت 20:27 توسط ستاره’تنها
|
